شهریار عشق
تقدیم به ساحت آسمانی شعر و ادب ایران زمین و تقدیم به روح بلند شهریار
"فریدون مشیری" دلم باران ، دستم باران روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ... هر اذانی که می وزد یاد تو کوران می کند ... هر اسم تو را که صدا می زنم کاش من همه بودم با همه دهان ها تو را صدا می زدم ... کفش های ماه را به پا کرده ام تا بوی زلف یار در آبادی من است زندگی با توست زندگی همین حالاست... "محمد صالح علاء" در سکوت سپيد کاغذها شعر ديوانه ي تب آلودم پيکرش دوباره مي سوزد آري آغاز دوست داشتن است من به پايان دگر نينديشم از سياهي چرا حذر کردن آنچه از شب بجاي مي ماند آه بگذار گم شوم در تو روح سوزان آه مرطوبت آه بگذار زين دريچه ي باز با پر روشني سفر گيرم داني از زندگي چه مي خواهم زندگي گر هزار باره بود آنچه در من نهفته دريايي ست با تو زين سهمگين طوفاني بس که لبريزم از تو مي خواهم سر بکوبم به سنگ کوهستان بس که لبريزم از تو مي خواهم زير پاي تو سر نهم آرام آري آغاز دوست داشتن است من به پايان دگر نينديشم ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف عمری از جان بپرستم شب بیماری را ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم "شهریار" به تو آری به تو، یعنی به همان منظره دور به همان سایه همان وهم همان تصویری به تبسّم... به تکلم... به دلارایی تو به نفس های تو در سایه سنگین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر ساده چنان ساده که از سادهگی اش آه این خواب گرانسنگ، سبکبار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش ای بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست حتم دارم كه تویی آن شبه آینه پوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی "بهروز یاسمیه" آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان در دامن بحر خزر و ساحل گیلان در پیکر گلهای دلاویز شمیران آواره ام و خسته و سرگشته و حیران آوارگی و خانه به دوشی چه بلایی ست من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ این کوه بلند است ولی نیست دماوند این شهر عظیم است ولی شهر غریب است "دکتر خسرو فرشیدورد"
مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را
جان ابراهیم باید عشق اسماعیل را
گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدم
نزد عیسا تحفه چون آری همی انجیل را
زلف چون پرچین کند خواری نماید مشک را
غمزه چون بر هم زند قیمت فزاید نیل را
چون وصال یار نبود گو دل و جانم مباش
چون شه و فرزین نباشد خاک بر سر فیل را
از دو چشمش تیز گردد ساحری ابلیس را
وز لبانش کند گردد تیغ عزراییل را
گر چه زمزم را پدید آورد هم نامش به پای
او به مویی هم روان کرد از دو چشمم نیل را
جان و دل کردم فدای خاکپایش بهر آنک
از برای کعبه چاکر بود باید میل را
آب خورشید و مه اکنون برده شد کو بر فروخت
در خم زلف از برای عاشقان قندیل را
ای سنایی گر هوای خوبرویان میکنی
از نخستت ساخت باید دبه و زنبیل را
"سنایی غزنوی"
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست
"محمد علی بهمنی"
دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من ؛
گر از قفس گریزم ، کجا روم ، کجا ، من ؟
کجا روم ؟ که راهی به گلشنی ندانم ،
که دیده برگشودم ، به کنج تنگنا ، من .
نه بسته ام به کس دل ، نه بسته کس به من نیز،
چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها ، من .
ز من هر آنکه او دور، چودل به سینه نزدیک ؛
به من هر آنکه نزدیک ، ازو جدا، جدا ، من !
نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا ، من .
ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟
که گو یدم به پاسخ ، که زنده ام چرا من ؟
ستاره ها نهفتم ، در آسمان ابری ــ
دلم گرفته ، ای دوست ! هوای گریه با من ...
"سیمین بهبهانی"
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش، شب چون روزم
بگذار ای بی خبر بسوزم
چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مَه ! به حال خسته بگذارم
بگذر و با دلی شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی
بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شبها
می دانی عشق ما ثمر ندارد
غیر از غم حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصۀ غم افزا
"تورج نگهبان"
دلـگـیـــر دلـگـیــــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
از غصـه مـیمـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
بـا پـای از ره مـانــده در ایـن دشــت تــبدار
ای وای مـیمـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
سـوگنــد بر چشمـت که از تـو تــا دم مــرگ
دل بــر نمـیگیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بیجـرم و تقصیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
بـا شـهـپــر انـدیـشـــه دنـیـــــا گــردم امـــا
در بـنــد تـقــدیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
آشــفـــتـــه تــر ز آشـفــتـــگـــــان روزگـــارم
از غــم بـه زنـجـیـرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
"یدالله عاطفی"
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
"اخوان ثالث"
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطرهاي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان ميسوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ريز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
مينسازي تا نميسوزي مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هيچکس را روي نيست
روي در ديوار هجران خوشتر است
خشک سال وصل تو بينم مدام
لاجرم در ديده طوفان خوشتر است
همچو شمعي در فراقت هر شبي
تا سحر عطار گريان خوشتر است
"عطار"
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
"؟"
چــون بـشـد دلــــبر و بـا یـار وفادار چـه کرد
آه از آن نـرگس جـادو که چه بازی انگیخـت
آه از آن مست که با مردم هشیـار چه کرد
اشـک مـن رنـگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالـع بیشفـقـت بیـن که در این کار چه کرد
بـرقـی از مـنـزل لـیـلـی بـدرخــشـید سـحـر
وه که با خـرمن مـجـنون دل افــکــار چـه کـرد
سـاقـیا جــام مـی ام ده کـه نـگـارنـده غـیـب
نـیـسـت مـعـلـوم کـه در پـرده اسـرار چه کرد
آن کـه پـــر نــقـش زد ایـــن دایــره مـیـنـایــی
کـس ندانـسـت کــه در گـردش پرگـار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یــار دیـریـنـه بـبـیـنـیـد کــه بــا یــار چــه کــرد
و اندر آن سلسله عمرى است كه خون شد دل من
در ازل با سر زلف تو چه پیوندى داشت
كه پریشان شد و از خویش برون شد دل من
این همه فتنه مگر زیر سر زلف تو بود
كه گرفتار بدین سحر و فسون شد دل من
سوخت سوداى تو سرمایه عمرم اى دوست
مى نپرسى كه در این واقعه چون شد دل من
بی نشان گشتم و جستم چو نشان از دهنش
بر لب آب بقا راه نمون شد دل من
به تولاى تو اى كعبه ارباب صفا
پیش اهل حرم و دیر زبون شد دل من
زلف بر چهره نمودى تو پریشان و نگون
كه سیه روز از آن بخت نگون شد دل من
در دبستان غمت خوانده چو یك حرف وفا
به صفاى تو كه داراى فنون شد دل من
روى بنما و ز من هستى موهوم بگیر
سیر از زندگى (نى) دون شد دل من
تا كه از خال لبت نكته موهوم آموخت
واقف سر ظهور ات بطون شد دل من
اى صفا نور صفایى به دل شیدا بخش
تیره از خیره گى نفس حزون شد دل من
"علی اکبر شیدا"
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
"افشین یداللهی"
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فكنده است به جانم، شررى
كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد
از دم رند مى آلوده مددكار شدم
بگذارید كه از بتکده یادى بكنم
من كه با دست بت میكده بیدار شدم
"روح اله خمینی"
دل من دير زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
...
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم .
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
در سمت توام
دهانم باران ، چشمم باران
پنجره ها باز می شوند
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...
کاش من همه بودم
دوباره عازم توام ...
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی همین حالاست...
امشب از آسمان ديده ي تو
روي شعرم ستاره مي بارد
پنجه هايم جرقه مي کارد
شرمگين از شيار خواهش ها
عطش جاودان آتش ها
گرچه پايان کار نا پيداست
که همين دوست داشتن زيباست
شب پر از قطره هاي الماس است
عطر سکر اور گل ياس است
کس نيابد زمن نشانه ي من
بوزد بر تن ترانه ي من
خفته در پرنيان روياها
بگذرم از حصار دنياها
من تو باشم تو پاي تا سر تو
بار ديگر تو بار ديگر تو
کي توان نهفتنم باشد
کاش ياراي گفتنم باشد
بدوم در ميان صحرا ها
تن بکوبم به موج درياها
چون غباري ز خود فرو ريزم
به سبک سايه ي تو آويزم
گرچه پايان راه نا پيداست
که همين دوست داشتن زيباست
"فروغ فرخزاد"
کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی
تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی
سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی
به امیدی که توام شمع شب تار آئی
در دل شب به سراغ من بیدار آئی
عیسی من به دم مسجد سردار آئی
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی
شهریارا به سر تربت شهیار آیی
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو میاندیشم
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به خموشی... به تماشا... به شکیبایی تو
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
اول نام کسی ورد زبانم شده است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
میتوان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
بر سر روح من افتاده و آوار شده
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
راستی آن شبح هرشبه تصویر تو نیست؟
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
روشنی را میشود در خانه مهمان کرد
میشود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
روشنی از عشق
میشود جشنی فراهم کرد
میشود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در ماندهست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبیست
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر میآید از آنسوی
دلتنگی
میشود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
میشود در کوچههای شهر جاری شد
میشود با فرصت آیینهها آمیخت
با نگاهی
با نفسهای نگاهی
میشود سرشار
از راز بهاری شد
دستهای خستهای پیچیده با حسرت
چشمهایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را میشود پرسید
یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان را میشود پاشید
میشود از چشمهایش ...
چشمها را میشود آموخت
میشود برخاست
میشود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
میشود دل را فراهم کرد
میشود روشنتر از اینجا و اکنون شد
جای من خالیست
جای من در عشق
جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
میشود برگشت
میشود برگشت و در خود جستجویی کرد
در کجا یک کودک دهساله
در دلواپسی گم شد؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
میشود برگشت
تا دبستان راه کوتاهیست
میشود از رد باران رفت
میشود با سادگی آمیخت
میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
میشود کیفی فراهم کرد
دفتری را میشود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی میشود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست میدارم
جای من خالیست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالیست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظههای ناب
جای من در نمرههای بیست
جای من در زندگی خالیست
میشود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
میشود در سردی ِ سرشاخههای باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را میشود پرسید
چشمها را میشود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست.
"محمدرضا عبدالمالكيان"
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
هرگز به دل انگیــزی ایران کهن نیست
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
هر جا که روم هیچ کجا خانه من نیست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

