شهریار عشق
تقدیم به ساحت آسمانی شعر و ادب ایران زمین و تقدیم به روح بلند شهریار
من اينجام ... پر از وسوسه هاي ديروز و امروز ... مانده ام با هوس هاي فردا چه كنم ؟؟ من اینجام ... با هزار شوق رسیدن؛ با هزار فکر در سر ؛ اما با یک امید در دل ... مانده ام با دلم .... دل خودم .... که گاهی میگیرد و ول میکند !! ... راستی تو با دلت چه می کنی ؟؟ السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع) میلاد هشتمین گوهر رخشان آسمان ولایت و امامت حضرت علی بن موسی الرضا (ع) بر عاشقان درگهش مبارک باد. خورشید چراغکی زرخسار رضاست به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست ! چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست ! درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست ! ***** خروش موج، با من مي كند نجوا، كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » ***** مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست ! "فریدون مشیری" چراغي به دستم، چراغي در برابرم: فريادهاي عاصي آذرخش - تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش شادي تو بي رحم است و بزرگوار، "احمد شاملو" ای همیشه خوب به ساعت نگاه میکنم "حسین پناهی" "حسین پناهی" بيان نامرادي هاست اينهايي كه من گويم "رحیم معینی کرمانشاهی" صبح است دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل اي ساربان آهسته ران، کارام جانم مي رود من مانده ام مهجور از او، بيچاره و رنجور ازو گفتم به نيرنگ و فسون، پنهان کنم ريش درون محمل بدار اي ساروان، تندي مکن با کاروان او مي رود دامن کشان، من زهر تنهايي چشان برگشت يار سرکشم، بگذشت عيش ناخوشم با آنهمه بيداد او، وين عهد بي بنياد او باز آي و بر چشم نشين، اي دلستان نازنين شب تا سحر مي نغنوم، واندرز کس مي نشنوم گفتم بگريم تا ابل، چون خر فرماند در گل صبر از وصال يار من، برگشتن از دلدار من در رفتن جان از بدن، گويند هر نوعي سخن سعدي فغان از دست ما، لايق نبودي اي بي وفا "سعدی" یک شبی مجنون نمازش را شکست نور را پيموديم، دشت طلا را در نوشتيم "سهراب سپهری" از سخاوت اسمان دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن شکرفروش که عمرش دراز باد چرا غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست چو با حبيب نشيني و باده پيمايي جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ "حافظ" ضیافتهای عاشق را، خوشا بخشش ، خوشا ایثار براي درك فاصله ي من تا غرور اين حروف اتنظار زيادي از تو دارم! امان از دزدان واژه تقصير من نيست باور كن قحطي واژه شده است مطمئنم اگر سهراب هم حالا اينجا بود مرا چون علامت سوالي واژگون كنار شعرش مي گذاشت حق با تو بود جدار آرزوهايم را مي شکنم همه را روانه مي کنم به سوي قلم و كاغذي كه روزي باد خواهد برد چونان انديشه هاي واهي كه تك به تك آنها را به شوق بهار روي گلبرگهاي گلهاي كنار پنجره ات نگاشته بودم و باد پرپر کرد و برد هميشه حق با تو بود... مي دانم دل آرام است،بيقرار است،سرگشته است قدر اهل درد ، صاحب درد می داند که چیست زان یار دلنوازم شکریست با شکایت این بار تیر مرگ به افسونت ایستاد "حسین منزوی" "امشب تمام آینه ها را صدا کن/ گاه اجابت است رو به سوی خداکن/ ای دوست آبرودار در نزد حق/ در نیمه شب قدر مرا نیز دعا کن" شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست «ولاية علي بن ابيطالب حصني فمن دخل حصني امن من عذابي » شهادت مولای متقیان حضرت امیر مؤمنان علی (ع) بر عموم عاشقانش تسلیت باد. علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم دلم جواب بلی می دهد صلای تو را به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ تو از دریچه ی دل می روی و می آیی غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی به آب و آینه ام ناز می کند صورت به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه ز آه من به هلال تو هاله می خواهند شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور به جبر گر همه عالم رضای من طلبند گرم شناگر دریای عشق نشناسند چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب چه جای من که بر این صحنه موه های بلند بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور به تار چنگ نواسنج من گره زده اند بر آستان خود این دلشکستگان دریاب دل شکسته ی من گفت شهریارا بس "شهریار" وقتی دوباره پر شده از بت جهان مان "شاعر : بی نام" بر زمین بی زمانی ناکجا آبادی ام شهروند روستای هر چه بادا بادیم چشم های مهربانی از نظر دورم ندار ای بغل آیین تان ، آغوش ها بگشاییم سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند با دم گلسنگی ات دنیای دیگر دادیم پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ای است از تو می گویند پیرانه شب آبادیم "شیون فومنی" تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی "شهریار" صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را شکرفروش که عمرش دراز باد چرا غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست چو با حبيب نشيني و باده پيمايي جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ "حافظ" خبرت خرابتر كرد جراحت جدايي
پر از هيچ ، پر از تردید ؛
السلام علیک یا شمس الشموس
السلام علیک یا غریب الغربا
السلام علیک یا امام الرئوف
مه نقطه کوچکی زیر پرگار رضاست
هر کس که فرستد به محمد صلوات
همسایه دیوار به دیوار رضاست
من به جنگ سياهي مي روم.
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم
ای همیشه آشنا!
هر طرف که میکنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه میکند شنا
در میان بازوان تو
...ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس مرا اگر به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
"فریدون مشیری"
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم
شب و روزم به سوز و ساز عمر بي امان طي شد
گهي از ساختن نالم،گهي از سوختن گويم
خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي
برون آرم سر و حالي به مرغان چمن گويم
مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شب ها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم
بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام، مستم
نميدانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم
خوشامد گويمت اما، در آغوش كفن گويم
گنجشك محض
مي خواند
پاييز، روي وحدت ديوار
اوراق مي شود
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب مي پراند
يك سيب
در فرصت مشبك زنبيل
مي پوسد
حسي شبيه غربت اشيا
از روي پلك مي گذرد
بين درخت و ثانيه سبز
تكرار لاجورد
با حسرت كلام مي آميزد
اما
اي حرمت سپيدي كاغذ!
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق مي زند
در ذهن حال، جاذبه شكل
از دست مي رود
بايد كتاب را بست
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد،
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها
سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها
سير كن نقش خدا را در پروانه ها
داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي
گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها
گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي
رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها
سر بپاي بينوايان منهم تا زنده ام
چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها
"مهدي سهيلي"
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم مي رود
گويي که نيشي دور ازو، در استخوانم ميرود
پنهان نمي ماند که خون، بر آستانم مي رود
کز عشق آن سرو روان، گويي روانم مي رود
ديگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم مي رود
چون مجمري پر آتشم، کز سر دخانم مي رود
در سينه دارم ياد او، يا بر زبانم مي رود
کاشوب و فرياد از زمين، بر آسمانم مي رود
وين ره نه قاصد مي روم، کز کف عنانم مي رود
وين نيز نتوانم که دل، با کاروانم مي رود
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم مي رود
"من خود به چشم خويشتن، ديدم که جانم مي رود"
طاقت نمي آرم جفا، کار از فغانم مي رود
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
افسانه را چيديم، و پلا سيده فكنديم
كنار شن زار، آفتابي سايه بار، ما را نواخت ، درنگي كرديم
بر لب رود پهناور رمز، روياها را سر بريديم
ابري رسيد، و ما ديده فرو بستيم
ظلمت شكافت، زهره راد يديم، و به ستيغ برآمديم
آذرخشي فرود آمد. و ما را در نيايش فرو ديد
لرزان، گريستيم . خندان، گريستيم
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم
سياهي رفت، سر به آبي آسمان سوديم، در خور آسمان ها شديم
سايه را به دره رها كرديم . لبخند را به فراخناي تهي فشانديم
سكوت ما بهم پيوست، و ما ماشديم
تنهايي ما تا دشت طلا دامن كشيد
آفتاب از چهره ما ترسيد
دريافتيم، و خنده زديم
نهفتيم و سوختيم
هر چه بهم تر، تنها تر
از ستيغ جدا شديم
من به خاك آمدم، و بنده شدم
تو بالا رفتي و خدا شدي
از مجموعه آوار آفتاب
تا تمنای دستان درخت
باران کمترین بهانه است
اینک از پشت کدامین ابر
برای بوته ی دل شکسته ای در زمین
مهربانی را مرور می کنیم
چون خمشان بی گنه روی بــــــر آسمان مکن
باده خاص خــورده ای نقل خلاص خـورده ای
بـــوی شــراب می زند خـــربـــزه دردهان مکن
روز الـــست جـــان تو خورد می ای ز خـان تو
خـــواجــه لامــکان تویی بــــــنـدگی مکان مکن
دوش شـــراب ریـــختی وز بر ما گـــریـــخـتی
بار دگــــر گـــرفـــتــمــت بــــار دگــر چنان مکن
ای دل پـــاره پــاره ام دیــدن اوســت چاره ام
اوست پناه پشت من تــــکــیه بر این جهان مکن
کاردلم به جـــان رسـد کارد به استخوان رسد
نالـــه کــنـــم بــگـویـــدم دم مـــزن و بیان مکن
ناله مــکن که تا که مــن نـــاله کــنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
باده بــــنـــوش مــــات شوجمله تن حیات شو
بــــاده چــــون عقـــیــق بــین یاد عقیقکان مکن
بـــاده عـــام از برون بـــاده ی عـــارف از درون
بــوی دهـــان بـــیــان کـند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شـــمس دین مــــی رســدم چوماه نو
چشــــم سـوی چراغ کن سوی چراغدان مکن
"مولانا"
که سر به کوه و بيابان تو دادهاي ما را
تفقدي نکند طوطي شکرخا را
که پرسشي نکني عندليب شيدا را
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
به ياد دار محبان بادپيما را
که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را
خوشا پیدا شدن در عشق ، برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل ، خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار ، اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست ، تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من ، من تن خسته را دریاب
مرا هم خانه کن تا صبح ، نوازش کن مرا تا خواب
همیشه خواب تو دیدن ، دلیل بودن من بود
چراغ صبح بیداری ، اگر بود از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزدیک ، تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق
خسته ازتمامي تکرارهاي روزمرگي
حيران به دنبال چيزي است
به دنبال عظمتي که حيرانش کرده است
زيباييي که به سجده اش در آورده است
حقيقتي که به سجده اش در آورده است
حقيقتي که او را چنين متلاتم کرده است.
دل از هواي گرفته اين دنيا خسته است،پژمرده است
اين روزمرگيها برايش ملال آور است
بدنبال چيزي است وراي همه اينها،
چيزي تا آسوده او را از چنگ خستگي وملال برهاند
مرد صاحب درد ، درد مرد ، می داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنهاگرد ، تنهاگرد ، می داند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته اند
آنکه نخل حسرتی پرورد می داند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکه را بوده ست آه سرد می داند که چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان بر شش درند
عقل کی منصوبه این نرد می داند که چیست
قطره ای از باده عشق است صد دریای زهر
هرکه یک پیمانه زین می خورد می داند که چیست
وحشی آن کس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد می داند که چیست
"وحشی بافقی"
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
"یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت"
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
"حافظ"
وقتی که چشم های تو ،فرمان ایست داد
بوی کدام برگ غنیمت شنیده بود
این باد فتنه دست به غارت که می گشاد
شیرازه ی امید ،که از هم گسسته شد
یک برگ نیمسوز به دست من اوفتاد
نامت سیاه مشق ورقپاره ی من است
هم رو سفید دفتر سودا از این سواد
تا کی هوای من به سرت افتد و مرا
با جامه های کاغذی ام آوری به یاد
در بی نهایت است که شاید به هم رسند
یکروز این دو خط موازی در امتداد
تا خویش را دوباره ببینم هر اینه
چشم تو باد و اینه ی دیگرم مباد
بر جای جای دشنه ی او بوسه می دهم
هیچم اگر چه عشق جز این زخم ها نداد
غمگین در آستانه ی کولک مانده ام
تا کی بدل به نعره شود مویه های باد
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بیتو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه میکنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایهها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه میکند
این هم اگر چه شکوهی شحنه به شاه کردنست
عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبهی لطف آله کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسهی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزهی آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم
بیتو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست
که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو اي گداي مسکين در خانهي علي زن
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را
بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
"شهرِیار"
صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را
وفا نمی کند این عمرها وفای تو را
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را
ولی نمی شنود کس صدای پای تو را
که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را
که داده با دل من وعده ی لقای تو را
که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را
کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را
بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را
به در نمی کند از سر دلم هوای تو را
مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را
من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را
که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را
به صف ستاده تماشای سینمای تو را
ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را
فداست طره ی زلف گره گشای تو را
که آستین بفشاندند ماسوای تو را
که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را
شرک است ذکر نام خدا بر لبان مان
اهریمنانه باعث شرم خدا شدیم
" گم باد از صحیفه عالم نشان مان "
تیر و کمان به دست گرفتیم تا مباد
غرق پرنده ها بشود آسمان مان
در فکر طرح وسوسه سیب دیگری ست
شیطان که باز جا زده خود را میان مان
وقت حضور توست .. مخواه آخرین امید!
بی قهرمان تمام شود این داستان مان
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردم
چون باز شوم از سرت ای مه به نگاهی
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر
در آرزوی آنکه بیابم به تو راهی
نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن
سر گشته ام ای ماه هنر پیشه پناهی
در فکر کلاهند حریفان همه هشدار
هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی
بگریز در آغوش من از خلق که گل ها
از باد گریزند در آغوش گیاهی
در آرزوی جلوه ی مهتاب جمالش
یارب گذراندیم چه شب های سیاهی
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی
که سر به کوه و بيابان تو دادهاي ما را
تفقدي نکند طوطي شکرخا را
که پرسشي نکني عندليب شيدا را
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
به ياد دار محبان بادپيما را
که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را
چون خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي
تو چه ارمغان آري كه به دوستان فرستي
چه از اين به ارمغان كه تو خويشتن بيايي
بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي
دل خويش را بگفتم چو دوست ميگرفتم
نه عجب كه خوبرويان بكنند بيوفايي
تو جفاي خود بكردي و نه من نميتوانم
كه جفا كنم، وليكن نه تو لايق جفايي
چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان
تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي
سخني كه با تو دارم، به نسيم صبح گفتم
دگري نميشناسم، تو ببر كه آشنايي
من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
تو كه گفتهاي تأمل نكنم جفاي خوبان
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي
در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
ز چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي
"سعدی"