شهریار عشق

تقدیم به ساحت آسمانی شعر و ادب ایران زمین و تقدیم به روح بلند شهریار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران 
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی 
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند 
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم 
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران

دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند 
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت 
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود 
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا 
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن 
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری 
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

                                                                                  "شهریار"


برچسب‌ها: از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو ل
نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 11:50 PM توسط ج.س| |
چو در بستی به روی من به کوی صبر رو کردم 
چـو درمانم نبخشیدی به درد خویش خـو کردم

چرا رو در تو آرم من ، که خود را گم کنم درتو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجوکردم

خیـالـت سـاده دل تر بود و با ما از تو یکـروتـر
مــن ایـنـها هـردو با آیـیــنه دل روبـرو کــردم

فـشردم بـا هـمه مستی به دل سنـگ صبـوری را
ز حــال گــریـه پنـهان حـکایت بـا سبـو کـردم

فـرودآی ای عـزیـز دل کـه مـن از نقش غیر تـو
ســرای دیده با اشـک ندامت شسـتـشو کــردم

"صفـایـی بـود دیـشب بـا خیـالت خـلـوت مــا را
ولـــی مــن بـاز پنـهانی تـو را هـم آرزو کـردم"

مـلول از نــالـه بـلـبل مبـاش ای بــاغبـان رفـتـم
حـلالـم کـن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

تـو بـا اغـیـار پیش چشم من می در سبـو کـردی
مـن از بیـم شمـاتت گـریه، پنـهان در گلو کردم

حـراج عشـق و تــاراج جـوانـی وحشـت پـیـری
در ایـن هنگام من کاری که کردم یاد او کردم

از ایــن پـس شهـریـارا ! مــا و از مـردم رمیدنـها
کـه مـن پیـونـد خـاطـر با غزالـی مشکمو کردم

                                                                      "استاد شهریار"

برچسب‌ها: چو در بستی به روی من به کوی صبر رو کردم
نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد1392ساعت 9:18 PM توسط ج.س| |


داستان عشق استاد شهریار - بخش دوم

آشنایی شاعر جوان با «پری» منجر به دیدارهایی با والدین او
و سرانجام دوستی بین این دو جوان و نامزدی می شود
و روزگار بسیار خوشی در زنگی شهریار آغاز می شود
در همین زمان است که شهریار
سروده ی زیبای «آغوش ماه» را می سراید

☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا
چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا

به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد
که از دل با خدای خویش راهی کرده ام پیدا

من آن بخت سپید خود که گم شد سال ها از من
کنون در گوشه ی چشم سیاهی کرده ام پیدا

به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همّت
خداوندا چه دامنگیر آهی کرده ام پیدا

برای زندگانی موجبی در خود نمی دیدم
کنون گر عمر باشد تکیه گاهی کرده ام پیدا

گدای عشقم و عرض نیاز بی نیازی را
بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا

از این پس «شهریارا» از غم دنیا نیندیشم
که چون آغوش پیر خود پناهی کرده ام پیدا


و این قصه سَرِ دراز دارد...
سربلند باشید

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور1391ساعت 1:50 PM توسط ج.س| |

داستان عشق استاد شهریار
در سایه ی حساسیت فطری شاعر و توانایی بیان و زیبایی کلام او
به صورت اشعاری بسیار زیبا و دلنشین در آمده
و در ادبیات سروده ای به طور جاودانه ثبت گردیده است

شاعر نازک دل و جوان ما در سال 1300 شمسی به تهران آمد
و پس از گذراندن دارالفنون وارد مدرسه ی طب شد
و در این دوران بود که داستان دلداگی غم انگیزش آغاز شد

می گویند روزی استاد صبا و استاد ملک الشعراء و شهریار جوان
در خیابان پامنار در یک مغازه نشسته بودند
و آتش بازی را تماشا می کردند
ناگهان دختری بلند قد و بسیار زیبا
که او هم با شور و شوق آتش بازی را تماشا می کرد
نظر شهریار را جلب می کند
اسم این دختر زیبا صفت «ثریا» بود
و فرزند یک سرهنگ ارتش بود
ولی شهریار در اشعارش همیشه او را «پری» نامیده است
او چنان مجذوب این دختر می شود
که به قول خودش «روحم به دنبال او به پرواز در آمد»
و غزل زیبای «غوغا می کنی» یادگار این دیدار میمون است

☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی

از تیر کج تابی تو، آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می کنی

با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می کنی

امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن؟
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی!

ما «شهریارا» بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا می کنی

                                                                                                                          "استاد شهریار"
نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1391ساعت 12:34 PM توسط ج.س| |


باز با ما سری از «ناز» گران دارد یار
نکند باز دلی با دگران دارد یار؟!

خنده ارزانی هر خار و خسش هست ولی
گوش با بلبل خواننده گران دارد یار

آن وفایی که ز من دیده اگر هم برود
چشم دل در عقبِ سر نگران دارد یار

لاله رو هست ولی داغ غمش نیست به دل
کی سر پرسش خونین جگران دارد یار؟

گو دلی باشدش آن یار و نباشد با ما
اینش آسان بود ای دل، اگر آن دارد یار

می رود خوانده و ناخوانده به هر جا که رسید
تا مرا در به در و دل نگران دارد یار

داور دادگری هم به عوض دارم من
گر همه شیوه ی بیدادگران دارد یار

خواجه شاهد نپسندد مگر آتش باشد
«شهریارا» ره دل زد مگر آن دارد یار

                                                                                                                                شهریار


برچسب‌ها: باز با ما سری از «ناز» گران دارد یار, نکند باز دلی با دگران دارد یار
نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1391ساعت 0:11 AM توسط ج.س| |


نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل
میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین
نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند
نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

                                                                                                                              "شهریار"


برچسب‌ها: نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت, شهریار
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 11:50 PM توسط ج.س| |


کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
شهریارا به سر تربت شهیار آیی

                                                                                                                         "شهریار"

نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 1:28 PM توسط ج.س| |


زندگینامه
سید محمد حسین بهجت تبریزی در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای « خوشکناب » آذربایجان متولد شده است.

او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود که به سبب حسن کتابتش به عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

شهریار که دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود را در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز به ذهن سپرد.

او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی به زبان ترکی آذربایجانی سرود . بی شک سرایش این شعر کودکانه ، گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.

شهریار شرح حال دوران کودکی خود را در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا،تاثیر گذار و روان به تصویر کشیده است.

طبع توانای شهریارتوانست در ابتدای دهه سی شمسی و در دوران میانسالی اثر بدیع و عظیم« حید ربابایه سلام» را به زبان مادریش بیافریند .

او در این منظومه بی همتا در خصوص دوران شیرین کودکی و بازیگوشی خود در روستای خشکناب سروده است:

قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ،
( شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت، )
کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،
(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید،)
قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،
( هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،)
من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!
(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)

شهریار دوران کودکی خود را درمیان روستائیان پاکدل آذربایجانی گذراند. اما هنگامی که به تبریز آمد مفتون این شهر جذاب و تاریخ ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود را در مدارس متحده ، فیوضات و متوسطه تبریز گذراند و با قرائت و کتابت السنه ترکی ، فارسی و عربی آشنا شد.

شهریار بعدا به تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصیل کردو در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذراند ولی در سال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شد و با وجود مجاهـدتهـایی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـیب و تکـمیل این یک سال تحصیل شد، شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد .

شهـریار در تـبـریز با یکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره این وصلت دودخـتر به نامهای شهـرزاد و مریم است.

از دوستان شهـریار مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه وزاهدی رامی تـوان اسم بـرد.

وی ابتدا در اشعارش بهجت تخلص می کرد. ولی بعدا دوبار برای انتخاب تخلص با دیوان حافظ فال گرفت و یک بار مصراع:

«که چرخ این سکه ی دولت به نام شهریاران زد»
و بار دیگر
«روم به شهر خود و شهریار خود باشم»
آمد از این رو تخلص شعر خود را به شهریار تبدیل کرد.

اشعار نخستین شهریار عمدتا بزبان فارسی سروده شده است.
شهریار خود می گوید وقتی که اشعارم را برای مادرم می خواندم وی به طعنه می گفت:

"پسرم شعرهای خودت را به زبان مادریت هم بنویس تا مادرت نیز اشعارت را متوجه شود!"

این قبیل سفارشها از جانب مادر گرامیش و نیز اطرافیان همزبانش، باعث شد تا شهریار طبع خود را در زبان مادریش نیزبیازماید و یکی از بدیعترین منظومه های مردمی جهان سروده شود.

سیری در آثار
شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند.

منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.

"حـیـدر بابا" نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربایجان، بلکه به ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

این منظومه از آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری است که وی به زبان مادری خود سروده است.

شهریار در سرودن این منظومه از ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.

منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار به مردم آذربایجان است ، این منظومه از جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است، و در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.

اشعار ولایی
عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و نیز شخص استاد شهریار به حدی است که عشق به ائمه اطهار علیه‌السلام در بسیاری از اشعارش عینا هویداست.
او در نعت حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید:

ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد
ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی
پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن
که نقش مهر نبوت بود بنام محمد

شهریار در شعر یا علی علیه‌السلام در مورد حضرت امیر المومنین علیه‌السلام می فرماید:

مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی
دستگیر ای دستگیر مستمندان یا علی
بندی زندان روباهانم ای شیر خدا
می جوم زنجیر زندان را به دندان یا علی

اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیه‌السلام است.

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگرخداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

شهریار جانسوزترین اشعار خود را تقدیم حضرت سید الشهداء علیه‌السلام و حماسه ابدی او کرده است:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین

ویژگی سخن
شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.

او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هر شعری عرضه داشته است.
در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :

دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند
مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!
سالها شمع دل افروخته و سوخته ام
تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

عجبا که این عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان

این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد که حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد.

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟

شهریار همانگونه که به سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر به زبانهای ترکی و فارسی سروده است:

گویند من آن جنین که مادر
از خون جگر بدو غذا داد
تا زنده ام آورد به دنیا
جان کند و به مرگ خود رضا داد
هم با دم گرم خود دم مرگ
صبرم به مصیبت و عزا داد
من هرچه بکوشمش به احسان
هرگز نتوانمش سزا داد
جز فضل خدا که خواهد اورا
با جنت جاودان جزا داد

شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد که گویی مادربزرگش نه بلکه مادرش را از دست داده است!

عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است.

شهریار شاعر سه زبانه است. او به همه زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی از شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی به ملل غیر نمی شود بلکه او در جای جای اشعارش می کوشد تا با هر نحو ممکن سبب انس زبانهای مختلف را فراهم کند. اشعار او به سه زبان ترکی آذربایجانی،فارسی و عربی است .

سبک شناسی آثار
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هر نوع تفسیر و تعبیری که در آن اشعار بشود، به افسانه زندگی او نزدیک است.

عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی....... و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.

محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.

در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در هر زمینه که باشد از این خصیصه بهره مندست و به تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی که برای نیما و به یاد او سروده و دگرگونیهایی که در برخی از اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر به خرج داده, حتی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی از طبع آزماییها در این زمینه و تجربه های متعدد اوست
.قسمت عمده ای از دیوان شهریار غزل است.سادگی و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی از موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.

شهریار با روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه که دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود را به زبان مردم به شعر بازگو کرده است. از این رو شعر او برای همگان مفهوم و مأنوس و نیز موثر ست.

شهریار در زمینه های گوناگون به شیوه های متنوع شعر گفته است شعرهایی که در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, نیز کم نیست.

تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حتی در قالب شعر دیوان او را از بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.

اغلب اشعار شهریار به مناسبت حال و مقال سروده شده و از این روست که شاعر همه جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کند و تنها وصف حال زمان است که شعر اورا از اشعار گویندگان قدیم مجزا می‌کند.

ماه من در پرده چون خورشید غماز غروب
گشت پنهان و مرا چون دشت رنگ از رخ پرید
چون شفق دریای چشمم موج خون میزد که شد
آفتاب جاودان تابم ز چشمم ناپدید

سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران پس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.

اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نیز صدها،میدان،خیابان،مرکز فرهنگی،بوستان و ... در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.

27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.

در آنروز پیکرش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تا مقبره الشعرای تبریز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر به خاک سپرده شد .

روز ملی شعر و ادب
بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی " روز ملی شعر و ادب " نامیده شده است.

نوشته شده در یکشنبه 28 شهریور1389ساعت 1:12 AM توسط ج.س| |

گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک
پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی
دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تنی نیستی که جان دهم و وارهانمت

دست نوازشی به سر و گوش من بکش
سازی شدم که شور و نوایی بخوانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب
دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

                                                                               "شهریار"

نوشته شده در جمعه 19 شهریور1389ساعت 11:49 PM توسط ج.س| |

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

                                                                          "استاد شهریار"

نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 11:25 PM توسط ج.س| |

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
 
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
 
از سیل اشک شوق، دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
 
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
 
دیگر گذشته، از سر و سامان من مپرس 
من بی تو دست از این سر و سامان کشیده ام
 
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
 
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
 
دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده ام
 
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگو قصه که دندان کشیده ام
 
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
 
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
 
                                                               "شهریار"
نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 10:58 PM توسط ج.س| |

گر من از عشق غزالي غزلي ساخته ام
شيوه ي تازه اي از مبتذلي ساخته ام

گر چو چشمش به سپيدي زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلي ساخته ام

شكوه در مذهب درويش حرام است ولي
با چه ياران دغا و دغلي ساخته ام

ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد:
از عمل سوخته عكس العملي ساخته ام

مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعي سبز به دامان تلي ساخته ام

شهريار از سخن خلق نيابم خللي
كه بناي سخن بي خللي ساخته ام

                                                                   "شهـريار"

نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 11:0 PM توسط ج.س| |

اي آفتاب هاله‌اي از روي ماه تو
مه برلب افق لبه‌اي از کلاه تو

لرزنده چون کواکب گاه سپيده دم
شمع شبي سياهم و چشمم به راه تو

کي ميرسي به پرچم خونين چون شفق
خورشيد و مه سري به سنان سپاه تو

اي دل فريب جادوي مهتاب شب مخور
زلفش کشيده نقشه‌ي روز سياه تو

شاها به خاکپاي تو گل‌ها شکفته‌اند
ما هم يکي شکسته و مسکين گياه تو

من روي دل به کعبه‌ي کوي تو داشتم
کمد نداي غيب که اين است راه تو

يک نوک پا به چادر چوپانيم بيا
کز دستچين لاله کنم تکيه‌گاه تو

آئينه سازمت همه‌ي چشمه‌سارها
وز چشم آهوان بنوازم نگاه تو

بعد از نواي خواجه‌ي شيراز شهريار
دل بسته‌ام به ناله‌ي سيم سه‌گاه تو

                                                    "شهریار"

نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 11:39 PM توسط ج.س| |

سري به سينه‌ي خود تا صفا تواني يافت
خلاف خواهش خود تا خدا تواني يافت

در حقايق و گنجينه‌ي ادب قفل است
کليد فتح به کنج فنا تواني يافت

به هوش باش که با عقل و حکمت محدود
کمال مطلق گيتي کجا تواني يافت

جمال معرفت از خواب جهل بيداريست
بجوي جوهر خود تا جلا تواني يافت

تحولي است که از رنجها پديد آيد
نه قصه‌اي که به چون و چرا تواني يافت

تو حلقه بردر راز قضا نداني زد
مگر که ره به حريم رضا تواني يافت

ز قعر چاه توان ديد در ستاره و ماه
گر اين فنا بپذيري بقا تواني يافت

کمال ذوق و هنر شهريار در معني است
تو پيش و پس کن لفظي کجا تواني يافت

                                                                 "شهریار"

نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388ساعت 11:29 PM توسط ج.س| |
 

عمرم به هجرِ آن مهِ نامهربان گذشت
دل پایبند اوست، مگر می توان گذشت؟

عمری گذاشتم به آه و به فغان، ولی
آخر گذشت گرچه به آه و فغان گذشت

خون می خورم چو نرگس مستش که آن حریف
سرمست ناز بود و ز من سرگران گذشت

طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان
هم دل توان سپرد، هم از وی توان گذشت

از جویبار دیده مددی جوی «شهریار»  
دیگر صفای چشمه طبع روان گذشت

                                                        "استاد شهریار"

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 0:2 AM توسط ج.س| |

 

مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود

انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند

پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم

خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند

مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من

دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه

يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان

مي آمد و به گـوش من آهـسته  مي خليـد: 

تـنـهـا شـدي پـسـر! 

                                                              "استاد شهریار"

نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 0:42 AM توسط ج.س| |

 "امشب تمام آینه ها را صدا کن/ گاه اجابت است رو به سوی خداکن/ ای دوست آبرودار در نزد حق/ در نیمه شب قدر مرا نیز دعا کن"

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند
این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست
عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه‌ی لطف آله کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم
بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

                                                         "شهریار"
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 3:49 PM توسط ج.س| |

«ولاية علي بن ابيطالب حصني فمن دخل حصني امن من عذابي »

شهادت مولای متقیان حضرت امیر مؤمنان علی (ع) بر عموم عاشقانش تسلیت باد.

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا


                                                                  "شهرِیار"

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 3:43 PM توسط ج.س| |

 

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را
صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند
وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن
که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده ی لقای تو را

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

به آب و آینه ام ناز می کند صورت
کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد
بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند
به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور
مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند
من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را

گرم شناگر دریای عشق نشناسند
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب
که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

چه جای من که بر این صحنه موه های بلند
به صف ستاده تماشای سینمای تو را

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور
ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند
فداست طره ی زلف گره گشای تو را

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب
که آستین بفشاندند ماسوای تو را

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس
که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را

                                                  "شهریار"

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:32 AM توسط ج.س| |
 

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردم
چون باز شوم از سرت ای مه به نگاهی
بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر
در آرزوی آنکه بیابم به تو راهی
نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن
سر گشته ام ای ماه هنر پیشه پناهی
در فکر کلاهند حریفان همه هشدار
هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی
بگریز در آغوش من از خلق که گل ها
از باد گریزند در آغوش گیاهی
در آرزوی جلوه ی مهتاب جمالش
یارب گذراندیم چه شب های سیاهی
یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر
شایان گذشت تو مرا نیست گناهی

                                                      "شهریار" 

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 1:22 AM توسط ج.س| |
 

مهتاب و سرشکی بهم آمیخته بودیم
خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم

دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز
خوش آتش و آبی بهم آمیخته بودیم

با گریه ی خونین من و خنده ی مهتاب
آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم

از چشم تو سر مست و به بالای تو همدست
صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم

زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش
ما رشته ی مهر از همه بگسیخته بودیم

                                                     " شهریار "

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:54 PM توسط ج.س| |

 

در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي،كار كسي
 
هر كس آزار من زار پسنديد ولي
نپسنديد دل زار من آزار كسي

آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شب تار كسي

سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه با قيمت جان بود خريدار كسي

سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي

غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي

تا شدم خار تو رشكم به غزيزان آيد
بار الها!كه عزيزي نشود خار كسي

آنكه خاطرهوس عشق ووفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي

لطف حق يار كسي باد كه در دوره ما
نشود يار كسي تا نشود بار كسي

گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي

شهريارا سر من زير پس كاخ ستم
به كه بر سر فتدم سايه ديوار كسي

                                               "شهریار"

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 11:44 PM توسط ج.س| |

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي بحال دگران
مي روم تا كه به صاحبنظري باز رسم
محرم ما نبود ديدة كوته نظران
دلِ چون آينة اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوراگي و در بدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران

                                               "شهریار"

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:9 AM توسط ج.س| |
این شعر رو استاد شهریار بعد از مرگ استاد ابوالحسن صبا که از اساتيد بزرگ موسيقي اصيل ايران است سروده که من به شخصه خیلی این شعر رو دوست دارم.

عمر دنيا به سر آمد كه صبا مي ميرد
ورنه آتشكده ي عشق كجا مي ميرد

صبر كردم به همه داغ عزيزان يا رب
اين صبوري نتوانم كه صبا مي ميرد

غسلش از اشك دهيد و كفن از آب كنيد
اين عزيزي است كه با وي دل ما مي ميرد

به غم انگيز ترين نوحه بنالي اي دل
كه دل انگيز ترين نغمه سرا مي ميرد

دگر آوازه ي بلقيس و سليمان هيهات
هد هد خوش خبر شهر سبا مي ميرد

شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز
كاخرين كوكبه ي ذوق و صفا مي ميرد

خود در آفاق مگر چشم خدابيني نيست
كاين همه مظهر آيات خدا مي ميرد

هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا
اين چه دردي است خدايا كه دوا مي ميرد

قدما زنده بدو بود خدا را ياران
هم صبا مي رود و هم قدما مي ميرد

از گريبان غم و ماتم سنتور ” حبيب “
سر نياورده برون ساز ” صبا “ مي ميرد

عمر ” شهنازي “ و استاد ” عبادي “ باقي
قمريان زنده اگر بلبل ما مي ميرد

ضرب ” تهراني “ و آواز ” بنان “ را برسيد
گو كجاييد كه استاد شما مي ميرد

آخر اين شور و نوا بدرقه ي راه صبا
كه هنر مي رود و شور و نوا مي ميرد

از وفاداري اين قبله ي ارباب هنر
رخ نتابيد خدا را كه وفا مي ميرد

از محيط خفقان آور تهران پرسيد
كه هنر پيشه اش از غصه چرا مي ميرد

عمر جاويد به هر بي هنر ارزاني نيست
علت آن است كه خود آب بقا مي ميرد

مرگ و ميري عجب افتاد در آفاق هنر
كه همه شاهد انگشت نما مي ميرد

مردن مرد هنرمند نه چندان دردست
اين قضايي است كه هر شاه و گدا مي ميرد

ليكن آن جا كه غرض روي هنر پرده كشيد
دين و دل مي رمد و ذوق و ذكاء مي ميرد

باغبان تا سر مهرش همه با هرزه گياست
گل خزان مي شود و مهر گياه مي ميرد

رنج هايي همه بيهوده كه در آخر كار
عشق مي ماند و هر حرص و هوا مي ميرد

” شهريارا “ نه صبا مرده خدا را بس كن
آن كه شد زنده ي جاويد كجا مي ميرد

                                                   "شهریار"

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11:44 PM توسط ج.س| |

 

زادن من سفر و عشق تو باشد زادم
تو چه حسنی که منت عاشق مادرزادم
گردش چشم تو با من چه طلسمی انداخت
که در این دایره چرخ کبود افتادم
قصر غلمان و سراپرده حورانم بود
آدم انداخت در این دخمه غم بنیادم
نقطه خال تو در میکده از من بستاند
آنچه در مدرسه آموخته بود استادم
یک نگاه توام از نقد دو عالم بس بود
یک نظر دیدم و تاوان دو عالم دادم
من اگر رشته پیمان تو بستم ز ازل
پای پیمان تو هم تا به ابد استادم
شهریارا چه غمم هست که چون خواجه خویش
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

                                                 "شهریار"

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:39 PM توسط ج.س| |
 

نیما غم دل گو غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم

دودی ست در این خانه که کوریم ز دیدن
 چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم

آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم

این شانه پریشان کن کاشانه دل هاست
یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم

پیمان خط جام، یکی جرعه به من داد
کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم

برگشتن از آیین خرابات نه مردیست
می مرده بیا در صف میخانه بگرییم

از جوش و خروش خم و خم خانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خم خانه بگرییم

با   وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه ی حکمت فرزانه بگرییم

با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خر مهره ببینیم و به دردانه بگرییم

آیین عروسی و چک چانه زدن نیست
ستند همه چشم و چک و چانه بگرییم

بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شب گیر به ویرانه بگرییم

پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم

بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

                                           "شهریار"

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 0:45 AM توسط ج.س| |
 

حكمت روزه داشتن بگذار
باز هم گفته و شنيده شود

صبرت آموزد و تسلط نفس
و ز تو شيطان تو رميده شود

هر كه صبرش ستون ايمان بود
پشت‏شيطان از او خميده شود

عارفان سر كشيده گوش به زنگ
كز شب غره ماه ديده شود

آفتاب رياضتى كه ازو
ميوه معرفت رسيده شود

عطش روزه مى بريم آرزو
كو به دندان جگر جويده شود

چه جلايى دهد به جوهر روح
كادمى صافى و چكيده شود

بذل افطارى سفره عدلى است
كه در آفاق گستريده شود

فقر بر چيده‏دار از خوانى
كه به پاى فقير چيده شود

شب قدرش هزار ماه خداست
گوش كن نكته پروريده شود

از يكى ميوه عمل كه درو
كشته شد سى هزار چيده شود

گر تكانى خورى در آن يك شب
نخل عمر از گنه تكيده شود

چه گذارى به راه توبه كزو
پيچ و خمها ميان بريده شود

مفت مفروش كز بهاى شبى
عمرها باز پس خريده شود

روز مهلت گذشت و بر سر كوه
پرتوى مانده تا پريده شود

تا دمى مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خدا دميده شود

در جهنم ندامتى است كزو
دست و لب ها همه گزيده شود

مزه تشنگى و گرسنگى
گر به كام فرو چشيده شود

به خدا تا گرسنه ا‏ي ناليد
تسمه از گرده‏ها كشيده شود

                                          "شهريار"

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 9:42 PM توسط ج.س| |

 

گر ز هجر تو کمر راست کنم بار دگر
غیر بار غم عشقت نکشم بار دگر
پیرو قافله عشقم و در جذبه شوق
نیست این قافله را قافله سالار دگر
دل دیوانه کشد در غمت ای سلسله مو
هر زمانم به سر کوچه و بازار دگر
یوسف دل به کلافی نخرد زال فلک
می برم یوسف خود را به خریدار دگر
با که نالیم که هر لحظه فلک انگیزد
پی آزار دل زار دل آزار دگر
به شب هجر تو در خلوت غوغایی دل
نپذیرم به جز از یاد رخت یاد دگر
باش تا روی ترا سیر ببینم که اجل
به قیامت دهدم وعده دیدار دگر


"شهریار"

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 5:6 PM توسط ج.س| |

 

شک است جویبار من و ناله ی سه تار

شب تا سحر ترانه ی این جویبار من

چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه

یادش به خیر خنجیر مژگان یار من

رفت و به اختران سرشکم سپرد جای

ماهی که آسمان بربود از کنار من

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود

ای مایه ی قرار دل بیقرار من

در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا

روزی وفا کنی که نیاید به کار من

از چشم خود سیاه دلی وام میکنی

خواهی مگر گرو بری از روزگار من

اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان

بیدار بود دیده ی شب زنده دار من

من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک

بختش بلند نیست که باشد شکار من

یک عمر در شرار محبت گداختم

تا صیرقی عشق چه سنجد عیار من

جز خون دل نخواست نگارنده ی سپهر

بر صفحه ی جهان رقم یادگار من

زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل

تا جلوه کرد اینهمه نقش و نگار من

در بوستان طبع حزینم چو بگذری

پرهیزنیش خار من ای گل عذار من

من شهریار ملک سخن بودم نبود

جز گوهر سرشک در این شهر ، یار من

تاریم منیم

سیزلاییر احوالیما صبحه قدر تاریم منیم
تكجه تاریم دیر قارا گونلرده غمخواریم منیم

چوخ وفالی دوستلاریم واردیر، یامان گون گلجه یین
تاردان اوزگه قالماییر یار وفاداریم منیم

یئر توتوب غمخانه ده، قیلدیم فراموش عالمی
من تارین غمخواری اولدوم، تار غمخواریم منیم

گوزلریمه هر تبسم سانجیلیر نئشتر كیمی
كیپریگی خنجردی، آه، اول بی وفا یاریم منیم

آسمان آلدی كناریمدان آی اوزلو یاریمی
یاش توكر اولدوز كیمی بو چشم خونباریم منیم

ای بو غملی كونلومون تاب و توانی، سویله بیر
عهد و پیمانین نه اولدو، نولدو ایلغاریم منیم

"شهریار"م گرچی من سوز مولكونون سلطانی یم
گوز یاشیمدان باشقا یوخدور در شهواریم منیم

 


آسمانی مرا می خواند پر از لبخند... پر از عشق ... پر از گشایش چند پنجره صبح ... پر از تو

 

نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 12:5 PM توسط ج.س| |
 

  همای رحمت

  علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

  که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

                                                دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين 

                                                به علي شناختم به خدا قسم خدا را

   برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 4:30 PM توسط ج.س| |
 

مصاحبه ای جذاب با اردشیر رستمی بازیگر سالهای جوانی زندگی استاد شهریار در سریال استاد شهریار به کارگردانی کمال تبریزی

 

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 5:47 PM توسط ج.س| |

 

دیوان کامل اشعار استاد شهریار بصورت فایل صوتی

 

برای دیدن دیوان اشعار استاد روی لینک زیر کلیک کنید.

 

 

دیوان اشعار استاد شهریار 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 3:34 PM توسط ج.س| |
 

در راه زندگانی

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

 

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

 

                                                         برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2:49 PM توسط ج.س| |

                                                     

                                                      نی محزون

 

امشب  ای  ماه  به  درد  دل  من تسکینی          

             آخر  ای   ماه   تو  هم درد من مسکینی

کاهش جان  تو  من  دارم  و  من می دانم                 

      که تو از  دوری  خورشید  چها   می بینی

تو هم  از  بادیه   پیمای  محبت  چون  من           

          سر   راحت    ننهادی    به   سر   با لینی

هرشب ازحسرت ماهی من و یک دامن اشک       

                 تو هم ای  دامن  مهتاب  پر   از  پروینی

 

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.                


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 0:44 AM توسط ج.س| |

در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا

                          خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است. 

استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1283شمسی در تبریز متولد شدند ایشان فرزند حاج اقا خشگنابی از وکلای درجه اول تبریز که از دانشمندان و اهل ادب بود می باشند

شهریار تحصیلات خود را با خواندن گلستان و نصاب اغاز کردند و سپس تحصیلات متوسطه را در دارالفنون به پایان رساندند و وارد دانشکده طب شدند ولی پس از پنج سال تحصیل کمی قبل از اخذ درجه دکترا دانشکده را ترک کردند و در شهریور ماه 1367 بدرود حیات گفتند و ایشان را در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپردند.

                           برای دیدن متن کامل و اشعار استاد به ادامه مطالب مراجعه کنید.

                                        


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:56 PM توسط ج.س| |

حيدر بابا

حيدر بابا، دنيا يالان دنيا دي

سليماندان، نوحدان قالان دنيا دي

اوغول دوغان، درده سالان دنيا دي

هر کيمسيه هر نه وئريب، اليبدي

افلاطوندان بير قوري آد قاليبدي

حيدر بابا، يارــ يولداشلار دوندولر

بيرــ بير مني چولده قويوب، چوندلر

چشمه لريم، چراغلاريم، سوندولر

يامان يئرده گون دوندي، آخشام اولدي

دنيا منه خرابه­ي شام اولدي !

حيدر بابا ،يولوم سنن کج اولدي

عمروم کچدي، گلممه ديم گج اولدي

هئچ بيلمه ديم گوزللرون نج اولدي

بيلمزديم دنگه لروار، دونوم وار

ايتگين ليک وار، آيرليق وار، ئولوم وار 

 

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:19 PM توسط ج.س| |

 

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل ! نه هجرانت

که جانم در جوانـــی سوخت ، ای جـــانم بقــربانت

چقدر آخــر تحمل ، بلکه یادت رفته پیمــانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

 

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:18 PM توسط ج.س| |

 

در وصل هم ز عشق تو اي گل در اتشم

عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم

با عقل اب عشق به يك جو نمي رود

بيچاره من كه ساخته ي اب و اتشم

 

برای دیدن متن کامل به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:14 PM توسط ج.س| |
زندگی استاد محمد حسین شهریار

 

فرزند آقا سید اسماعیل موسوی، معروف به حاج میرآقا خشكنابی، در سال ۱۳۲۵ هجری قمری (شهریور ماه ۱۲۸۶ هجری شمسی)، در بازارچه میرزا نصراله تبریز واقع در چای كنار، چشم به جهان گشود.
در سال
۱۳۲۸ هجری قمری، كه تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود، پدرش او را به روستای قیش قورشاق و خشكناب منتقل كرد و دوره كودكی استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری شد كه منظومه‌ی «حیدربابا» مولود آن خاطرات است. در سال ۱۳۳1 هجری قمری، پدرش او را برای ادامه تحصیل به تبریز باز آورد و او در نزد پدر شروع به فراگیری مقدمات ادبیات عرب نمود و در سال ۱۳۳۲ هجری قمری جهت تحصیل اصول جدید به مدرسه متحده وارد گردید. در همین سال، اولین شعر رسمی خود را سرود. سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم دینی نیز پرداخت و از فراگیری خوشنویسی نیز دریغ نكرد كه بعدها كتابت قرآن ثمره همین تجربه می‌باشد.
در سیزده سالگی، اشعار شهریار، با تخلص «بهجت»، در مجله ادب به چاپ می‌رسد. در بهمن ماه
۱۲۹۹ شمسی، برای اولین بار به تهران مسافرت می‌كند و در سال ۱۳۰۰، توسط لقمان الملك جراح، در دارالفنون به تحصیل می‌پردازد. شهریار در تهران تخلص به بهجت را نپسندیده و تخلص شهریار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ می‌گیرد:
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم روم به شهر خود و شهریار خود باشم
شهریار، از بدو ورود به تهران، با استاد ابوالحسن صبا آشنا می‌شود و نواختن سه تار و مشق ردیفهای سازی موسیقی ایرانی را از او فرا می‌گیرد. او، همزمان با تحصیل در دارالفنون، به ادامه تحصیلات علوم دینی می‌پرداخت و در مسجد سپهسالار در حوزه درس شهید سید حسن مدرس حاضر می‌شد. در سال
۱۳۰۳، وارد مدرسه طب می‌شود و از این پس زندگی شورانگیز و پرفراز و نشیب او آغاز می‌گردد. در سال ۱۳۱۳، زمانی كه شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشكنابی، به دیدار حق می‌شتابد. او سپس در سال1314 به تهران بازگشته و از این پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر می‌رود.
شهریار شعر فارسی و تركی را با مهارت تمام می‌سراید و در سالهای
۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر جاودانه خود «حیدربابایه سلام» را خلق می‌كند و برای همیشه به یادگار می‌گذارد. منظومه حیدربابا تنها در جمهوری‌های شوروی سابق به ۹۰ درصد زبانهای موجود ترجمه و منتشر شده است.
در تیرماه
۱۳۳۱، مادرش دار فانی را وداع می‌كند. در مرداد ماه ۱۳۳۲، به تبریز می‌آيد و با یكی از منسوبین خود، به نام خانم عزیزه عمید خالقی، ازدواج می‌كند كه حاصل این ازدواج سه فرزند به نامهای شهرزاد و مریم و هادی هستند.
در حدود سالهای
۱۳۴۶، شروع به نوشتن قرآن به خط زیبای نسخ نمود كه یك ثلث آن را به اتمام رساند. در اين زمان، دیوان اشعار فارسی استاد نیز چندین بار چاپ و بلافاصله نایاب شده است. در مدت اقامت در تبریز، موفق به خلق اثر ارزنده «سهندیه» در رمانتیك تركی می‌شود. در سال ۱۳۵۰، مجدداً به تهران مسافرت می‌كند و تجلیلهای متعددی از شهریار به عمل می‌آید.
در اردیبهشت ماه سال
۱۳۶۳، تجلیل باشكوهی از استاد در تبریز به عمل آمد. استاد شهریار، به لحاظ سرودن اشعار كم نظیر در مدح امیرمؤمنان و ائمه‌اطهار علیه‌السلام، به «شاعر اهل بیت(ع)» شهرت یافته است.
او پس از یك دوره بیماری، در
۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷
، دار فانی را وداع گفت و در مقبرةالشعرای تبریز به خاك سپرده شد.

نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5:6 PM توسط ج.س| |