شهریار عشق

تقدیم به ساحت آسمانی شعر و ادب ایران زمین و تقدیم به روح بلند شهریار

 

در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا

                          خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است. 

استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1283شمسی در تبریز متولد شدند ایشان فرزند حاج اقا خشگنابی از وکلای درجه اول تبریز که از دانشمندان و اهل ادب بود می باشند

شهریار تحصیلات خود را با خواندن گلستان و نصاب اغاز کردند و سپس تحصیلات متوسطه را در دارالفنون به پایان رساندند و وارد دانشکده طب شدند ولی پس از پنج سال تحصیل کمی قبل از اخذ درجه دکترا دانشکده را ترک کردند و در شهریور ماه 1367 بدرود حیات گفتند و ایشان را در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپردند.

 

شرح عاشقی استاد 

شهریار سیکل دوم متوسطه را به پایان رسانده و به اصرار پدر در رشته طب دارالفنون ثبت نام کرده بود به کمک ابوالقاسم شهیار اتاقی در محل سرچشمه اجاره کرد که به مدرسه نزدیک باشد صاحبخانه امیر لشکر عبدالله خان طهماسبی بود شهریار در این خانه با افراد زیادی اشنا میشد که یکی از ان افراد سرهنگ ارتش بود که البته ایشان اهل ذوق و هنر هم بود و هنگامی که از طبع شعر شهریار مطلع شد به او علاقه پیدا کرد و پس از انکه از رشته تحصیلی شهریار با خبر شد علاقه اش به او دو چندان شد و از او خواست در خانه به دخترش درس بدهد و شهریار پذیرفت

شهریار در اتاق خانه سرهنگ منتظر بود پس از چند لحظه دختری زیبا با قامتی بلند وارد اتاق شد و سلام کرد . شهریار سرش را بلند کرد ناگهان تمام بدنش خشک شد چشمانش از تعجب گرد شد همان دختری بود که در رویاهای خود دیده بود دختر که از رفتار شهریار تعجب کرده بود ارام روی صندلی نشست . دست و پای شهریار می لرزید . قلم در دستش بلند نمی شد سرش را پایین انداخت و با صدای ارامی به دختر درس میداد .

جلسات تکرار میشد و شهریار هنوز اسم دختر را نمیدانست ولی در خیالاتش او را پری مینامید . جلسات روز به روز تکرار میشد و شهریار بیشتر عاشق پری میشد یک روز وقتی وارد حیاط خانه سرهنگ شد پشت پنجره اتاق سایه کسی را دید تا شهریار به ان سو نگاه کرد سایه پنهان شد نمی توانست باور کند یعنی پری بود که به استقبال او امده بود و قبلا وارد اتاق شده بود چند بار دیگر این صحنه تکرار شد و پری هم عاشق شهریار شد

تا اینکه سرهنگ و همسرش از این موضوع با خبر شدند و قرار شد تا اتمام درس شهریار و پری ان دو نامزد بمانند . نامش ثریا بود ولی شهریار همچنان او را پری صدا می کرد...

بعد از مدتی پری با یکی از درباریان ازدواج میکنه و شهریار را دستگیر میکنند و به بازداشتگاه میبرند و با وساطت مادر پری از کشتن شهریار جلوگیری میکنند و اون را ازاد میکنند . بعد از مدتی که از ازادی شهریار می گذرد صمیمی ترین دوست شهریار ابوالقاسم شهیار فوت میکنه و شهریار روزبه روز حالش بدتر میشه

... شب بیست و سوم ماه رمضان بود شهریار شب را در یکی از دهات خراسان میگذراند ناگهان سراسیمه از خواب پرید موذن الله اکبر اذان صبح را میگفت خواب حاج میر اقا پدرش را دیده بود که روی کره ماه در حال حرکت است و در حالی که نور ماه تا سینه او را در بر گرفته بود صدای خنده اش در فضا می پیچید دو روز بعد تلگراف فوت پدرش به دستش رسید بعد از تدفین پدر به خراسان برگشت ولی پس از مدتی بیمار شد . بیماریش روز به روز بیشتر می شد امیدی به زنده ماندن نداشت دوستانش او را با ظاهری اشفته و اندامی نحیف به تهران اوردند و در بیمارستان بستری کردند

یک روز صبح در حالی که مثل روزهای گذشته به درختان داخل حیاط بیمارستان خیره مانده بود ناگهان احساس کرد کسی بالای سرش ایستاده است. سرش را به ارامی برگرداند پری را بالای سر خود دید ، مات و مبهوت به چهره او خیره شد نمی توانست باور کند بعد از این همه سال او را می بیند او را که به خاطرش خیلی از چیزها را از دست داده بود و رنجها کشیده بود میخواست رو برگرداند ولی نمی توانست می خواست نفرینش کند ولی محبتش هنوز بر دل او بود لبخندی زد و لبان بی رنگش از هم گشوده شد

                                          حالا چرا

آمدی   جانم   به   قربانت   ولی   حالا   چرا

                                 بی وفا  حالا  که  من  افتاده  ام  از پا چرا

نوشدارویی  و  بعد  از  مرگ   سهراب   امدی

                                سنگدل  این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر  ما  را  مهلت  امروز  و  فردای  تو  نیست

                               من  که  یک  امروز  مهمان  توام  فردا  چرا

نازنینا    ما    به    ناز    تو    جوانی    داده ایم

                               دیگر  اکنون  با  جوانان  نازکن   با   ما   چرا

وه  که   با   این   عمرهای   کوته   بی   اعتبار

                             این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                            ای    لب    شیرین    جواب  تلخ سربالا   چرا

ای شب هجران که یکدم درتوچشم من نخفت

                           این  قدر  با  بخت  خواب  الود  من   لالا   چرا

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

                          در  شگفتم  من  نمی پاشد  زهم   دنیا   چرا

در  خزان  هجر   گل  ای   بلبل   طبع   حزین

                         خامشی   شرط   وفاداری   بود    غوغا   چرا

شهریارا  بی حبیب  خود  نمی کردی  سفر

                         این   سفر   راه   قیامت   میروی    تنها    چرا

 

هردو گریه می کردند و اشک های شهریار اخرین لکه های کدورت را می شست چهره هایشان گویای زندگی سختشان بود پری بعد از کشته شدن شوهر اول خود با پسر عموی رضاخان ، چراغعلی ، معروف به امیراکرم ازدواج میکند ولی ان ازدواج نیز چندان به طول نمی انجامد و امیراکرم هم از دنیا می رود و پری برای دومین بار در جوانی بیوه می شود

پری چندین بار دیگر به ملاقات شهریار امد و حال شهریار روز به رزو بهتر می شد تا اینکه بهبودی خود را بازیافت و از بیمارستان مرخص شد و در خیابان ژاله( شهدای فعلی) خانه ای اجاره کرد مشغول مرتب کردن اثاثیه خانه جدید بود که صدای در بلند شد شهریار در را باز کرد پری مقابل در بود چهره اش غمگین و افسرده بود وارد خانه شد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت میخواهم اگر تو قبول داری همسر تو باشم اشک از چشمان شهریار سرازیر شد بعد از این همه سال بعد از این همه سختی چه می توانست به پری بگوید؟

شعر حضرت حافظ را زیر لب زمزمه می کرد

من  از  بیگانگان  هرگز  ننالم

              که با من هرچه کرد ان اشنا کرد

شهریار مدتی مهلت خواست تا در این مورد فکر کند . هرچه با خودش کلنجار رفت حاظر به ازدواج با پری نشد نمیدانست چرا؟ شاید هنوز لکه هایی از کدورت و کینه بر قلب شهریار سنگینی می کرد:

                                      ناله ناکامی

برو  ای  ترک   که   ترک   تو  ستمگر   کردم

                           حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد  و  پیمان  تو   با   ما   و   وفا   با   دگران

                           ساده  دل من  که قسم های تو  باور کردم

به  خدا  کافر  اگر  بود  به   رحم   امده   بود

                           زان  همه  ناله  که  من پیش  تو کافر کردم

تو  شدی  همسر  اغیار  و  من  از  یار و دیار

                           گشتم  اواره  و  ترک  سر  و  همسر   کردم

زیر    سر   بالش   دیباست   ترا   کی   دانی

                           که  من  از  خار  و  خس  بادیه  بستر  کردم

در  و  دیوار  به  حال  دل   من   زار   گریست

                           هر   کجا   ناله   ناکامی   خود  سر     کردم

در  غمت  داغ  پدر  دیدم  و   چون   در   یتیم

                           اشک    ریزان    هوس   دامن   مادر    کردم

اشک  از  اویزه  گوش  تو   حکایت   می کرد

                           پند  از  این  گوش  پذیرفتم  از  ان  در   کردم

پس از این گوش  فلک  نشنود  افغان کسی

                          که من این  گوش  ز فریاد  و  فغان  کر  کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

                         دیده  را  حلقه  صفت   دوخته   بر   در    کردم

شهریارا    به   جفا    کرد  چو   خاکم   پامال

                        ان  که  من  خاک  رهش را به سر افسر  کردم

 

و شاید عشق پری از همان ابتدا عشق به یک دختر نبود شاید گذشت ایام از ان عشق نافرجام عشق پایداری ساخته بود شاید عشقی نامتناهی که شهریار از ان خبر نداشت شاید شهریار دنبال چیز دیگری بود . به هر حال معلوم نبود در قلب پاک شهریار چه می گذشت که او را از این ازدواج باز می داشت به هر حال پری با دلی اندوهبار او را ترک کرد .

 

  (قسمتی از کتاب زندگی شهریار نوشته مظفر سربازی)

 

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:56 PM توسط ج.س| |