"تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست"
"بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا"
بهتنهایی گرفتارند مشتی بیپناه اینجا
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد
مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا
برای چرخش این آسیاب کهنة دل سنگ
به خون خویش میغلتند صدها بیگناه اینجا
نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم
بپرس از کاروانهایی که گم کردند راه اینجا
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان میجوید از من تا نیاید اشتباه اینجا
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
"فاضل نظری"
"هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی"
هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟
گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن
باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی
ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟
بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی
عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی
"فاضل نظری"
"سرگردان"
زمستان نيز رفت اما بهاراني نمي بينم
بر اينن تكرار در تكرار پاياني نمي بينم
به دنبال خود چون گردبادي خسته مي گردم
ولي از خويش جز گردي به داماني نمي بينم
چه بر ما رفته است اي عمر؟ اي ياقوت بي قيمت!
كه غير از مرگ گردن بند ارزاني نمي بينم
زمين از دلبران خالي ست يا من چشم و دل سيرم؟
كه مي گردم ولي زلف پريشاني نمي بينم
خدايا عشق درماني به غير از مرگ مي خواهد
كه من مي ميرم از اين درد و درماني نمي بينم
"فاضل نظري" از كتاب "اقليت"
"آن چشم آهو"
دين راهگشا بود و تو گمگشتۀ ديني
ترديد كن اي زاهد اگر اهل يقيني
آهو نگران است، بزن تير خطا را
صياد دل از كف شده! تا كي به كميني؟
اين قدر ميانديش به دريا شدن اي رود
هر جا بروي باز گرفتار زميني
مهتاب به خورشيد نظر كرد و درخشيد
هر وقت شدي آينه، كافي ست ببيني
اي عقل بپرهيز و مگو عشق چنان است
اي عشق كجايي كه ببينند چنيني
هم هيزم سنگين سري دوزخياني
هم باغ سبك سايۀ فردوس بريني
اي عشق! چه در شرح تو جز "عشق" بگوييم
در ساده ترين شكلي و پيچيده تريني
"فاضل نظري" از كتاب "آن ها"
"بيم فرو ريختن "
اشعاری که میخوام آپ کنم و بصورت سری هم هست از شاعري برجسته به نام "فاضل نظري" از كتاب "گريه هاي امپراطور" كه به چاپ نهم رسيده و از دوستان خواهش میکنم با ذکر منبع کپی بردارند.
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟
"بال" وقتي قفس پرزدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه مسئله هاست
"فاضل نظری"